تبليغاتX
یا علی گفتیم و عشق اغاز شد

یا علی گفتیم و عشق اغاز شد

 vaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaay
الهی قربون وبلاگم بشم که اینقدر تنهاس واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای من ۱ سال و خورده ای بود بهش سر نزده بودم.چقدر بزرگ شدم

 

 

|+| نوشته شده توسط غزل در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 19:39 |
 جاری وجود

سعی کردم درد را بمیرانم

اما بیشتر بصدا در آمد

مرگ را دفن کردم

و  پشیمانی سرخ و خیانت را جاری

 در حال مردن دعا خواندن خونریزی و فریاد

آیا بیش از آن گمراهم که رهایی یابم ؟

آیا بیش از آن گمراهم؟

 

پروردگار من جاری وجود من

رستگاری را به من باز گردان

 

آیا هنوز مرا بخاطر داری؟

گمراه دیرین

آیا در آنسویی ؟

یا فراموشم خواهی نمود 

 در حال مردن دعا خواندن خونریزی و فریاد

آیا بیش از آن گمراهم که رهایی یابم ؟

آیا بیش از آن گمراهم؟

 

 

پروردگار من جاری وجود من

رستگاری را به من باز گردان

 

زخمهایم بر مزارم اشکبارند

 و روحم بر رستگاری

آیا مسیح انکار شده خواهم بود ؟

جاری وجود

انتحار من

 

    EVANESCENCE

 

|+| نوشته شده توسط غزل در یکشنبه نهم مهر 1385 ساعت 20:46 |
 همه ابلهند

کامل توسط  ذات

شمایل به خود لطف کردن

تنها تمامی آنچه نیاز ماست

دروغهای بیشتر در مورد جهان

هرگز نبوده و نخواهد بود

آیا شرم نداری مرا نمیبینی؟

میدانی که دریافته ای همه ابله شده اند !

اینجا را بنگر اکنون او می آید

تعظیم کن  خیره ومتعجب

آه ! چگونه بر شما دل میبندیم

بدون عیب تظاهر می کنی

اما حال او را شناختم

 

هرگز نبوده و نخواهد بود

نمی دانی چگونه به من خیانت کرده ای

و به هر حال دریافته ای همه ابله شده اند !

 

بدون نقابی که تو را پنهان خواهد ساخت

خود را نخواهی یافت میان دروغت گم میشوی

 

راستی را میدانم

می دانم که هستی

و هرگز دوستت نخواهم داشت

 

  هرگز نبوده و نخواهد بود

حقیقی نیستی و نجاتم نخواهی داد

بهر حال اکنون تو حماقت هر کسی هستی

 

EVANESCENCE

|+| نوشته شده توسط غزل در یکشنبه نهم مهر 1385 ساعت 20:41 |
 
در جمع من و این بغض بی قرار جای تو خالی

اول اومدم بنویسم که:دوباره اومدم .اومدم که وبلاگمو گرد گیری کنم اومدم صفحه ی غبار آلود رو از روش ورق بزنم ولی وقتی فکر کردم دیدم چیز زیادی واسه گفتن ندارم اگرم داشته باشم نوشتنش چه سودی داره وقتی وبلاگه یکی از دوستامو خوندم دیدم که واقعا قشنگ می نویسه ولی من همچین استعدادی ندارم در عوض  می تونم شعر بگم .هیچ وقت دلم نمی اومد شعرامو تو وبلاگم بنویسم ولی این دفعه  چون دارم با وبلاگم خدا حافظی میکنم یکیشو مینویسم 

 

خدایا خدایا ببین حال و روزم        

خموشش کن این شمع عمرم. نسوزم

خدایا ببین حال زارم ببین                   

 گل عمر من را ز باغت بچین

ببین رنگ دنیا بسی تیره است

پلیدی به پاکی دگر چیره است

چه گویم به گل های سرخ حیاط

گرفتم ز آن ها جوانی نشاط

نگویم که کارم پسندیده بود

ولی گل ز دستم نرنجیده بود

خدایا بگو آنکه کشت آدمی 

مگر خواست از پیش تو مرحمی

 خدایا چه خواهم ازین زندگی

محبت. عدالت. صفا. بندگی

عدالت شود اصل هر زندگی

فرازنده باد  بیرق  بندگی

 

اگه زیاد خوب نبود ببخشید

|+| نوشته شده توسط غزل در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385 ساعت 15:44 |
 
من و تو ما بودیم همراه و هم نگاه هم بغض و هم صداهم پا و پا به راه

گفتم این سیب را میچینم تا کودکان بهانه گیر فردا نگویند که ((آدم))ی در

 میان این همه آدم نبود و در تقسیم آن همه علاقه ((رفتن)) سهم ساده ی

تو شد و((ماندن)) سهم دشوار دست های تنهای من . امروز هم نه گلایه ای

از این همه انتظار . نه بهانه ای از نمناکی کاغذ. راضی به رضای همین

زندگی و چشم به راه طنین ترانه و باران . در خواب هایم بیدار میشوم و در

بیداریم میمیرم

یک پا به راه رویا و یک پا به بنبست بیداری خوابگردو گریه نشین .همین!

نگو که هنوز اشک تمساح ها ته نکشیده آخر قصه ی رو سیاهی به زغال

شعله های غزل سوز میماند ... برگرد و دستم را بگیر ! میخواهم در کنار تو بر

برگ های بوسه بنویسم :

آبی  ترین آبی دنیا

همین آسمان خاکستری خانه ی من است.

 

|+| نوشته شده توسط غزل در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 ساعت 18:37 |
 سرنوشت
نگاهت کر دم و نگاهت نگاه دیگری را جست و جو می کرد

چشمانت از دریافتنش عاجز ماند و به ناچار نگاهم کردی

از نگاهی شروع شد و بوسه ای به گونه ام زدی

با بوسه ای ناچیز کودکی شدم که به دنبال سر پناهی می گشت

سر پناه من تو بودی اما افسوس که به چشم  یک کودک به گونه ام بوسه زدی

و من در حسرت به دست آوردنت تا ابد کودک ماندم

|+| نوشته شده توسط غزل در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384 ساعت 21:42 |
 
اگر خوب بنگریم همه تنهاییم. تنها. حتی اگر شانه به شانه ی هم افق تا افق را در نوردیم و حتی قدمی را بدون تکیه دادن به شانه های هم بر نداریم تنهاییم.تنها

ا

دو تا آهو ازین صحرا گذشتند

غمین.خاموش.بی پروا گذشتند

 

از این صحرای بی حاصل دو آهو

کنار هم ولی تنها گذشتند

 

جرم عاشقی

با شمایم نشنیدید ؟ جوابم بدهید

تشنگی کشت مرا جرعه ی آبم بدهید

 

تشنه ام وای اگر آب به دستم نرسد

دست کم آب ندادید سرابم بدهید

 

سال ها هست که این شهر به خود مست ندید

عقل ارزانی تان باد شرابم بدهید

 

درد عشق است که جز مرگ ندارد مرحم

چوبه ی دار مهیاست طنابم بدهید

 

خواب تا مرگ.کسی گفت فقط یک نفس است

قسمتم مرگ نشد فرصت خوابم بدهید

 

گفته بودید که هر جرم عذابی دارد

عاشقی جرم بزرگی ست عذابم بدهید

|+| نوشته شده توسط غزل در جمعه هفتم بهمن 1384 ساعت 19:34 |
 همین
ظاهر و باطنم اینه

من اگه بد اگه پستم

مگه بنده ی تو نیستم

مگه تو دوسم نداری

پس چرا تنهام میذاری

تو می گی آخه همیشه

زندگی یه جور نمیشه

دوست دارم بیام کنارت

 بمونم واسه همیشه

 

 

|+| نوشته شده توسط غزل در شنبه یکم بهمن 1384 ساعت 18:25 |
 

از این روزگار متنفرم همه چیز بوی تعفن میده همه چی تشریفاتی و

 مصنوعیه  مثل این که یه خونه خیلی تمیزه ولی وقتی میری در کمدشو باز

 میکنی یا گوشه موشه هاشو نگاه میکنی پر از گند و کثافته  دنیا شده یه

زباله دونیه بزرگ هرکی به فکر خودشه تا حالا به خودت فکر کردی  تو کی

هستی  از کجا اومدی اصلا اینجا چی کار می کنی واسه چی زندگی

 میکنی؟ همه مون هدف اصلیمونو فراموش کردیم مثل این می مونه که یه

 تعمیر کارو بفرستن شهر بازی یه دستگاه رو درست کنه اما اون بره پی بازی

  کردنو فراموش کنه واسه چی اومده شهر بازی. شماها چرا اومدین تو این

 شهر بازی بزرگ شما هم اومدین بازی کنین؟

|+| نوشته شده توسط غزل در سه شنبه بیستم دی 1384 ساعت 19:12 |
 
عشق را بخشیدم

به گدایی نادم

که سر کوچه ی دل

عشق گدایی میکرد

عشق من اینها نیست

مقصدم اینجا نیست

راه را گم کردم

من سفر خواهم کرد

آه دیگر به کجا

دل. جهت را تو بگو

هرچه عقل گفت بس است

برو ای دل که ببینم من را

به کجا خواهی برد

|+| نوشته شده توسط غزل در شنبه بیست و ششم آذر 1384 ساعت 18:45 |